مشهد مقدس | 98/09

بسم الله الرحمن الرحیم

و الصلاه و السلام علی سیدنا محمد(ص) و آله الطیبین الطاهرین المعصومین(س)

مبحثی که خواسته‌اند ارائه کنم، «چیستی و گزاره شناسی علم دینی» است. طبعاً بحث دو ساحت دارد. یک ساحت مباحث مربوط به مراد از علم دینی است و بخش دوم، درباره‌ی گونه شناسی و سنخ شناسی گزاره هایی که تحت عنوان علم دینی، قابل عرضه می باشند. به دلیل گستردگی مباحث بنده سعی می کنم گزاره وار مطالبی را عرض کنم.

بحث علم دینی بسیار مبتلا به کثرت نگاه و تلقی است که بعضاً چه از ناحیه مدافعان و چه از ناحیه مخالفان، با سوء فهم و برداشت روبرو است. علیرغم اینکه طی سه-چهار دهه گذشته در این زمینه مطالبی گفته و نوشته شده است، به نظرم می رسد که جای تنقیح ابعاد بحث وجود دارد. فضای بحث علم دینی، ورود در آن و انتساب دینی بودن به علم، به اغراض و تصورات مختلفی صورت می گیرد. مثلاً عده ای که از علم دینی سخن می گویند، هدف آنان این نیست که دین می تواند شاکله، هویت یا به اصطلاح سامانه ی دانشی متفاوتی با علوم متعارف موجود ایجاد کند، بلکه روح مطلب آنها این است که علم، دینی است و به عبارتی بحث علم دینی به اینکه علم، دینی است ترجمه می شود. افرادی که در این منظر قرار می گیرند و از این مستوا بحث می کنند، وارد فضای بازی علم نمی شوند که برخی از تلقی ها روش شناسی ها از علم و برخی از شاکله چرخه تولید علم، را کنار بگذارند و بیان کنند که می خواهند تحت عنوان علم دینی، شاکله و هویت علمی جدیدی با روش، روش شناسی و تولیدات درجه اول علمی کاملاً متفاوت بوجود آورند، غرض این نیست.

برخی دیگر که از علم دینی سخن می گویند خود را در یک مستوای تجریدی و افق بالاتری قرار می دهند و نسبت به رابطه علم و دین و اینکه آیا علم امری دینی یا غیر دینی است، داوری می کنند و به نتایجی نیز می رسند. حضرت آیت الله جوادی آملی(دامت برکاته) در این زمینه بسیار ورود کردند. بحث ایشان این است که علم از آن جهت که علم است، دینی است؛ ممکن است عالم ملحد یا ماتریالیسم باشد و دینی و دیندار نباشد، ولی علم از آن جهت که علم است، دینی است. مجرای ورودشان نیز در این بحث، از حیث موضوع است. به عبارتی دیگر از نظر ایشان موضوع علم، علوم طبیعی، طبیعت، خلقت، صنع و فعل الهی است و کار عالِم تفسیر فعل الهی است. همانطور که عالمی قول الهی و کتاب الله را تفسیر می کند و خروجی دانشی او دینی و معرفت دینی می شود، کسی که فعل الله را تفسیر می کند، خروجی کار او نیز تفسیر خلقت می باشد که امری دینی و معرفت دینی است. دقت بفرمایید در اینجا هیچ جنبه ی subjective وجود ندارد، یعنی نگفته اند که اگر نگاه عالمی به طبیعت به عنوان خلقت باشد و نگاه متافیزیکی وی الهیاتی باشد، خروجی آن علم می شود، بلکه می گویند واقعیت چنین است که طبیعت فعل الله است. در این صورت دیگر جنبه ی subjective ندارد و «اگر» نمی آید که «اگر عالم چنین تصور کند» بلکه واقعیت این است که عالَم فعل الله است. بنابراین چون موضوع علم، یک امر الهیاتی، الهی و فعل الله است، هر آنچه که خروجی آن تفسیر فعل الله باشد، جنبه ی دینی پیدا می کند پس علم، دینی است. البته ممکن است چیزی علم نباشد و تخیلات و توهمات باشد اما اگر چیزی علم شد و خروجی آن یک معرفت قابل دفاع بود، دینی می شود و لو شخص عالم دینی نباشد.

مجرای دیگر ورود نیز وجود دارد که البته به تبع این است. یعنی زمانی که تحلیل متافیزیکی و الهیاتی از موضوع علم شد، دوباره از یک منظر دیگر نیز علم، دینی می شود و آن از منظر تجویزی است. بدین معنا که خروجی علم حجیت پیدا می کند؛ حجیت به معنای حجیت اصولی. در اصول حجت را امری معذر و منجز می گویند. خروجی علم نیز منجز و معذر می شود بدین معنا که در هر امری مانند صنعت، بهداشت و درمان، کشاورزی و سایر زمینه ها، اگر علوم متعارف موجود در جامعه علمی به عنوان علم شناخته شد، حجت شرعی دارید که خلاف تجویزات، توصیه ها و یافته های علمی عمل کنید. برای مثال اگر در داروشناسی و علوم پایه ی پزشکی، مبانی معرفتی و محتوای دانشی تولید شده است، پزشک نمی تواند در درمان بیمار خود بگوید علم را کنار بگذارید و به آن اعتنا نکند. هر تبعاتی که برای کار و درمان او ایجاد شود حجت عندالله ندارد، معذر ندارد بلکه بر او منجز بوده است که به دانش عمل کند. در صنعت و امور دیگر نیز بدین گونه است. اگر اتلاف بیت المال و اتلاف جانی پیش بیاید ضامن است و هر اتفاقی رخ دهد چون علم خود را کنار گذاشته است، ضامن است. همانطور که قبلاً عرض کردم علم، از منظر موضوعی دینی است. از حیث تجویزی نیز علم، دینی می شود به معنای اینکه حجیت به معنای اصولی آن است. علم منجزیت و معذریت دارد. این فضای بحث بیان ندارد که یک شاکله ی جدیدی از علم متفاوت با سامانه های علمی موجود به نام علم دینی بوجود می آورد، بلکه در یک مستوای تجریدی و انتزاعی قرار می گیرد و درباره ی علم که آیا علم دینی است یا خیر، قضاوت و داوری می کند. بنابراین برخی از منتقدین حضرت آیت الله جوادی (دامت برکاته) خطاب به ایشان بیان می کنند که با توجه به این مباحث، بفرمایید که چه روش شناسی جدیدی عرضه کرده اید، چگونه دین در فرآیند تولید دانش اثر می گذارد و امثال ذلک. عده ای که بدین گونه اشکال می کنند، جان مایه ی فرمایش و دیدگاه ایشان را متوجه نشده اند. ایشان اصلاً مدعی این نیست که علوم موجود نفی و طرد شود و به نام علم دینی، علم جدیدی بوجود آوریم. گاهی بحث در فضایی قرار می گیرد و سخن از علم دینی به میان می آید، اما منظور این نیست که هویت دانشی متمایزی عرضه شود. بحث در این است که علم، دینی است. این یک فضای بحث بود.

برخی رویکردهای دیگری در حوزه ی علم دینی دارند که محتوای سخن و تلقی آنها از علم دینی یک جنبه ی سلبی و یک جنبه ی ایجابی دارد. در جنبه ی سلبی معتقدند که تمام علوم موجود و متعارف چه علوم طبیعی و چه علوم انسانی و اجتماعی متعارف، غیردینی و نپذیرفتنی و در واقع غیر متناسب با مبانی معرفتی است و با منطق ایمانی قابل پذیرش نیست. شاید رادیکال ترین دیدگاهی که درباره ی علم دینی وجود دارد، این دیدگاه است و اگر انظار مختلف در رابطه با علم دینی را در نظر بگیریم، منتهی الیه رادیکالیزم آن، این دیدگاه است که رادیکال ترین نگاه را به مسئله علم دینی دارد. کلیه علوم و شاخه های دانشی متعارف روز را نفی و طرد می کنند با این استدلال که مبانی شکل گیری دانش ها و پیش فرض هایی که این دانش ها را همراهی می کنند، مادی، غیر الهیاتی و غیر ایمانی است و بر اساس سنت های فلسفی ای که با منطق ایمانی سازگار نیست، شکل گرفته است، در نتیجه خروجی های آنها نیز هیچ گونه وجه شرعی و حجیت ایمانی ندارد. این جانب سلب بود.

در جانب ایجاب، در دین و آموزه های دینی این ظرفیت وجود دارد که هویت های دانشی متمایز و متفاوت از آنچه که امروزه موجود است، ایجاد کند و در واقع می توان فیزیک اسلامی، شیمی اسلامی، زیست شناسی اسلامی و کلیه ی شاخه های مختلف دانشی را به وجه دینی داشت. برخی از منحلین به این نحله و عده ای که این رویکرد را قبول دارند برای روش شناسی این علوم دینی، روش اجتهادی را پیشنهاد می کنند و یعنی با همان روشی که با مراجعه ی به کتاب و سنت دانش فقه شکل می گیرد، باید سراغ مبانی نقلی دین، کتاب و سنت رفت و با توجه به منابع اعتقادی و ایمانی خود در طب، کیهان شناسی، طبیعت شناسی، اقتصاد، جامعه شناسی و شاخه های مختلف علوم اجتماعی و علوم طبیعی، دانش مورد نیاز را ایجاد کرد. این مطلب را به عنوان روش پیشنهادی ایجابی برای شکل دهی سامانه ی جدید دانشی، پیشنهاد می کنند. این رویکرد در حوزه ی علوم اجتماعی و علوم انسانی، علوم انسانی را به علوم دینی فرو می کاهد و اساساً طبق این تلقی تمام علوم به وجهی، علوم دینی می شود؛ همانطور که به فرض در کلام، تفسیر و فقه سراغ کتاب و سنت رفته و استنباط می کنند در جامعه شناسی، اقتصاد و ابعاد دیگر نیز به همین صورت عمل کنند، یعنی علوم به علوم اسلامی برمی گردد.

در اینجا چند مسئله ی جدی وجود دارد. بحثی را می خواهم مطرح کنم که بسیار مهم، دقیق و کلیدی می باشد که نه تنها در رابطه ی با این رویکرد است، بلکه با تمامی رویکردهایی که به وجهی می خواهد از روش اجتهادی و مراجعه به کتاب و سنت، دانش تولید کند مربوط می شود. تردیدی نیست که وقتی به کتاب و سنت مراجعه می شود در بخش هایی با گزاره ها و آموزه هایی برخورد می کنیم که اینها به اصطلاح روز، قضایای گزارش گر واقع (factual) یا به عبارتی قضایای اخبار از واقع اند. منظور از واقع مثلاً در سلامت بدن آن دسته از روایاتی که جنبه طبی دارند می باشد. همچنین کیهان و مسائل مربوط به آسمانها و زمین و یا مباحثی که اگر بخواهیم طبقه بندی کنیم، زیر مجموعه ی انسان شناسی، روانشناسی، علوم تربیتی قرار می گیرد، اخبار از واقع هستند. پس تردیدی نیست که در لابه لای کتاب و سنت گزاره ها و مطالبی وجود دارد که اصطلاحاً گزاره های توصیفی، گزاره های هست شناسانه، گزاره های اخبار از واقع و به تعبیر دیگر گزاره های معرفت بخش هستند که ارزش صدق دارند. و فی حد ذاته صدق و کذب پذیر هستند. ما چون معتقدیم، می گوییم این قضایا صادق است. ممکن است فردی بگوید این قضیه کاذب است. مانند آنچه درباره ی داستان خلقت است که یک گزاره ی توصیفی (factual) است. ذات گزاره ی گزارش گر از واقع و گزاره ی توصیفی، ارزش صدق داشتن و صدق و کذب پذیر بودن است؛ لهذا معرفت بخش است. قضایایی نیست که ترجیحات فردی را بیان کرده باشد و هنجاری نیستند.

در شریعت، کتاب و سنت و منابع دینی ما گزاره های هنجاری وجود دارد که معرفت بخش نیست یعنی گزاره هایی که باید و نباید، توصیه، الزام و نهی و امر است. از طرفی بسیاری از بخش های منابع دینی ما دارای گزاره های معرفت بخش است. عده ای می گویند ما به این گزاره های معرفت بخش مراجعه و از آنها استنباط می کنیم و دانش اقتصاد، جامعه، تعلیم و تربیت، روانشناسی، فیزیک، شیمی، کیهان، طب و... عرضه می کنیم. بسیار سخن خوبی است اما در اینجا سوال بسیار مهمی پیش می آید. اینکه معرفت بخشی این گزاره ها، درون گفتمانی است یا فرا گفتمانی؟ درون گفتمانی یعنی جامعه ی ایمانی، و افرادی که کتاب و سنت را حجت و قول الله می دانند و باورمند به حقانیت دین، رسالت و وحیانیت قرآن هستند و نزد این افراد، این گزاره ها معرفت بخش است و ارزش صدق دارد و اصطلاحاً می گویند قضایای عینی (objective) است. اما آیا می توانیم بگوییم در جامعه ی جهانی و جامعه ی علمی (فراگفتمانی)، فارغ از اینکه چه دین و مذهبی دارند، نزد فیزیکدانان، جامعه شناسان، اقصاد دانان و کیهان شناسان عالم، این گزاره ها نیز معرفت بخش و صادق است؟ بنابراین در بسیاری موارد بحث ارزش صدق درون گفتمانی و به اصطلاح عینی گرایی گفتمانی مطرح می شود. برای مثال به متن هایی که مملو از استعارات و نمادهای دینی یا عرفانی می باشد، اشاره می کنم. در فارسی دیوان حافظ و در فضای غرب، کمدی الهی دانته که دارای نمادهای دینی است. چنین متن هایی بر اساس چارچوب های فکری و چارچوب های مرجع متعددی تفسیر می شوند. ممکن است مفسری بر اساس چارچوب مفهومی و چارچوب مرجعِ مذهبِ کاتولیک، کمدی الهی دانته را تفسیر کند. مفسر دیگری بر اساس روانکای فروید، در چارچوب ترمینولوژی و چارچوب مفهومی و فکری او، کمدی الهی دانسته را تفسیر کند. تفسیری دیگر ممکن است بر اساس بینش ماتریالیستی و به طور کامل بر اساس ماتریالیسمِ تاریخی باشد که بر فرض دانته به چه طبقه اجتماعی تعلق داشته است، نظام اجتماعی در زمان دانته فئودالیته بوده است یا خیر؟ زیر ساخت اقتصادی چگونه بوده است؟ و... دقت بفرمایید در درون هر یک از این چارچوب های مرجع و تفاسیری که عرضه می شود صدق و کذب مربوط به خود را دارند. ممکن است در مقابل فردی که بر اساس چارچوب مذهب کاتولیک، کمدی الهی دانته را تفسیر می کند، عالِم کاتولیک دیگری این تفسیر را نادرست دانسته و این تلقی را با مبانی اعتقادی خود در تضاد بداند. همچنین آن شخصی که بر اساس روانشناسی فروید کمدی الهی دانته را تفسیر می کند، در تفسیر او نیز صدق و کذب و درست و نادرست معنا پیدا می کند و به طور کل در درون هر یک از این چارچوب های تفسیری، صدق و کذب و معرفت بخشی معنا پیدا می کند. اما فرا گفتمانی نیستند. به عبارت دیگر آنچه که ممکن است کاتولیک ها بر درستی تفسیر آن صحه بگذارند، از نظر فردی که کاتولیک نیست و این مذهب و این تحلیل را قبول ندارد، این گزاره ها معرفت بخش نباشد و آن تفسیر برای وی پذیرفتنی نیست. این مثال نشان می دهد اگر گزاره ای عینی (objectivity)، ارزش صدق، عینیت و معرفت بخشی درون گفتمانی داشته باشد، آن گزاره یا تفسیر در منظر و منطق فرا گفتمانی، به عنوان امر عینی (objectivity)، دارای ارزش صدق و معرفت بخش نباشد.

در خطاب به آنهایی که پیشنهاد می کنند علم فیزیک، شیمی، روانشناسی اسلامی و امثال ذلک را صرفاً با روش اجتهادی و مراجعه ی فقیهانه به کتاب و سنت به دست آوریم، دو بحث وجود دارد: 1- ما نمی گوییم که این گزاره ها معرفت بخش نیست، چون اخبار از یک امر (fact) هستند، بنابراین معرفت بخش است اما این مطلب برای افرادی که آن چارچوب اعتقادی، ایمانی، پیش فرض ها و مبانی درون دینی را پذیرفته اند، صدق می کند. اگر بخواهیم در فضای فرا گفتمانی و در جامعه ی علمی جهانی مطلبی را به عنوان یک معرفت کیهان شناسی، معرفت فیزیکی، معرفت شیمی و امثال ذلک مطرح کنیم و صدق فرا گفتمانی نیز داشته باشند، باید بحث مان را در آن روش شناسی و منطق فوقانی عرضه کنیم. به عنوان مثال در طبیعت شناسی و شاخه های مختلف علوم طبیعی، پاردایمی که وجود دارد پارادایم طبیعت گرایی، تجربه گرایی و روش تجربی است. باید آنچه که به عنوان دانش مدعی آن هستیم، بتوان در غالب یک فرضیه ی آزمون پذیر عرضه کرد و اگر سربلند از آزمون بیرون آمد، در جامعه علمی به کرسی قبول می نشیند و الا قابل قبول نیست. به بیان دیگر در منطق فوقانی، جامعه ی علمی به منشأ شکل گیری گزاره ی دانشی و اینکه از کتاب، سنت و فهم آن یا از تأملات فردی شکل گرفته است، کاری ندارد بلکه آنچه که مهم است این است که آیا این گزاره آزمون پذیر است یا خیر؟ اگر آزمون پذیر بود، جامعه علمی به آن تمکین می کند و آن را به عنوان یک امر علمی به رسمیت می شناسد. بحثی که عرض شد مطلب مهمی بود که در همه جا راه گشا است.

2- بحث دیگر اینکه گزاره های دینی که قابل انکار نیز نیستند و در سرتاسر کتاب و سنت، گزاره های معرفت بخش نسبت به واقع، وجود دارد، آیا کشش حجمی و محتوایی این گونه گزاره ها به میزانی است که بار همه ی شاخه های دانشی در هر زمینه و به هر مقداری که نیاز به علم و معرفت است را به دوش کشد؟ ما منکر آن نیستیم که روایات طبی وجود دارد. مرحوم شیخ صدوق(ره) در کتاب «اعتقادات صدوق» نیز درباره ی روایات طبی بحث کرده اند. درست است که این روایات طبی مربوط به طب و سلامت انسان می باشد و معرفت به ما عرضه می کند، اما مشکل اینجاست که بسیاری از این روایات، ضعف سندی دارند و به لحاظ فنی اجتهادی، قابل اطمینان نیستند از سوی دیگر مسئله ای که مرحوم شیخ صدوق(ره) مطرح می کند، بیان می دارد که بسیاری از این روایات ناظر به مسائل اقلیمی و شرایط فردی بوده است. همان که امروزه نیز بیان می کنند که دوز درمانی افراد، شرایط و موقعیت بیماران با یکدیگر فرق می کند. چیزهای عامی نیستند که فرا مکانی، فرا زمانی و فرا اشخاصی باشند. از این گذشته، میزان حجم آنها چه مقدار است؟ آیا بر فرض انواع و اقسام سرطان ها، بیماری های ناشناخته و ویروس های جدید و... را پوشش می دهد؟ حتی اگر بگوییم کاری به جامعه علمی جهانی نداریم و برای خودمان می خواهیم، برای خودمان چه حجمی است و تمام مشکلات ما را حل می کند؟ آیا مانند فقه که من البدو الی الختم، در همه ی ابواب مورد نیاز، سرشار از روایات و محتوا است؟ اینگونه نیست. اگر مجموع روایتهای فیزیکی، شیمیایی و... را فهرست کنیم به میزانی نیست که بتوان گفت ما اصلاً کاری به جامعه ی علمی جهان و به روش تجربی نداریم، تمام روش شناسی ها را کنار بگذاریم و تنها به روش اجتهادی عمل کنیم، خیر اینگونه نیست.

رویکرد دیگر در رابطه با علم دینی به این شکل رادیکال نیست که بتوان گفت تمام علوم را کنار بگذاریم و یک هویت علمی و سامانه ی دانشی جدیدی را احداث کنیم. بلکه وقتی می گویند علم دینی، مرادشان اسلامی سازی علوم موجود است. اسلِمَتِ العلوم به معنای اسلامی سازی علوم موجود است. اسلامی سازی اقتصاد، سیاست، جامعه شناسی و شاخه های مختلف علوم اجتماعی و علوم طبیعی است. به نظر بنده افرادی که این رویکرد را قبول دارند، ماهیت علم مدرن را نمی شناسند و نگاه ساده انگارانه ای به بحث علم و شاخه های مختلف علوم دارند. واقعیت این است که علوم بر رویکردها و پارادایم هایی که ذیل هر شاخه ی علمی وجود دارد، متکی به سنت فلسفی خاصی است. اینطور نیست که ساده انگارانه درباره ی یک شاخه یا محتوای دانشی بگوییم که بر فرض در آن دست برده و چند مطلب به آن اضافه کنیم تا اسلامی شود! به عنوان مثال اگر علوم اجتماعی را مشاهده کنید، به طور کلی و عام عرض می کنم، هر مسلک و مکتب علمی در هر شاخه از شاخه های علوم اجتماعی قطعاً و قهراً به یک سنت فلسفی خاصی تکیه کرده است. مانند جریان پوزیتویستی و جریان اثبات گرایی در حوزه ی علوم اجتماعی؛ سنت فلسفی پشتوانه آن، سنت فلسفی طبیعت گرایی است و اعتقاد به اینکه انسان و مناسبات انسانی همانند امور مادی و طبیعی می ماند. همانگونه که در طبیعت، طبیعت، اشیاء و امور طبیعی مقهور قوانین طبیعی هستند، در عالم انسانی نیز قانون مندی های عامی وجود دارد که انسان طبق آنها رفتار می کند. چطور وظیفه ی شیمی دان یا فیزیکدان کشف و تنقیح قانون های حاکم بر طبیعت است، کار روان شناس، جامعه شناسی و اقتصاد دان نیز کشف قانون مندی های عام اقتصادی، تربیتی، روانی و سیاسی حاکم به رفتار اقتصادی، رفتار سیاسی و رفتار معمولی انسان هاست. چون در این سنت فلسفی، انسان و روابط انسانی و جامعه تمثال طبیعت می شود، در نتیجه به پارادایم طبیعت گرایی می رسند.

در پارادایم طبیعت گرایی و روش شناسی آن نیز به همان روش شناسی تجربی معتقد به اثبات گرایی می رسند. یعنی معتقد به اینکه قضایای علمی قابل اثبات هستند. مانند کارل پوپر که به رئالیزم انتقادی معتقد است. چون پوپر در سنت فلسفی خود به رئالیزم انتقادی معتقد است، در پارادایم، یک پارادایم اثبات گرایی اتخاذ نمی کند بلکه پارادایم ابطال گرایی اتخاذ می کند. در روش شناسی خود نیز روش شناسی فرضی- قیاسی را می پذیرد که فرضیه در معرض آزمون قرار می گیرد، هیچ گاه اثبات و تأیید نمی شود و در معرض ابطال است.

مورد بعدی رویکرد هرمونوتیکی یا معناکاوانه در علوم اجتماعی که سنت فلسفی خاص خود را دارند. طبق آن سنت فلسفی، به هیچ وجه طبیعت گرایی درباره ی مناسبات انسانی را قبول نمی کنند و در مناسبات انسانی، مسئله ی درک معنای عمل اجتماعی را اولویت خود قرار می دهند. پارادایم و روش شناسی آنها با روش فرضی – قیاسی و اثبات گرایی متفاوت است و روش آنها روش های هرمنوتیکی می باشد. مانند شوتس، وبر، پیتر و وینچ که هر کدام روش خاص خود را دارند. اما می خواهم عرض کنم که پای روش های کیفی به میان می آید و روش های کمّی کم اثرتر می شود. بر همین اساس با توجه به سنت فلسفی، مبانی و پیش فرض هایی که دارند و پارادایم خود را طبق آن شکل داده اند، به سادگی نمی توان گفت که همه را اسلامی می کنیم. آنها روش شناسی خود را متناسب با پارادایم خودشان شکل داده اند و اعمال روش شان نیز متناسب با روش شناسی خاص خودشان است. در اصل در هر یک از این شاخه های علمی روش شناسی و پارادایم واحدی وجود ندارد. با انواع و اقسام نحله ها مواجه هستیم. هر چند که چرخه ی تولید دانش و پیش فرض هایی که دارند، معیوب و مشکل دار نیز باشد. مانند پوزیتویست ها که اصل نگاهشان به انسان و مناسبات انسانی که انسان را همچون طبیعت می دانند و عنصر اختیار و اراده و مانند اینها را سهیم نمی دانند، اشکال دارد.

بنده اگر بخواهم نظر خود را درباره ی علم دینی عرض کنم، فکر می کنم بسیار خوب است که مراد از علم دینی در فضای علوم طبیعی و همچنین در فضای علوم انسانی و علوم اجتماعی را نیز تبیین کنم. چون با یکدیگر تفاوت دارند و نوع تأثیر گذاری و انتظار از حضور دین در این موارد متفاوت است.

مراد از علم دینی در عرصه ی علوم طبیعی، به رسمیت شناختن حضور برخی آموزه های دینی و ایفای نقش آنها در عرصه ی علم و فرآیند تولید و کاربری علم می باشد. این حضور و تأثیر گزاری در چند قالب و شکل متصور است.

ابتدا مقدمه ای عرض می کنم. در شاخه های علوم طبیعی و علوم تجربی اینگونه نیست که تمام بحث هایی که عالمان آن علوم می کنند، کلیه ی ورودهای محتوایی و پاسخ هایی که می دهند، صرفاً بر پایه ی داده های تجربی و علمی است. هر چند بخش قابل توجهی از نظریه ها، پاسخ ها به سوالات و محتوایی که عرضه می شود متکی به داده های تجربی و به نوعی فراروی آن داده های تجربی است، اما اگر تصور کنیم هر عالمی در هر زمینه ای که سخن می گوید و هر تحلیل و نظریه پردازی که انجام می دهد، تماماً و خالصاً متکی به داده های تجربی است، نادرست می باشد. در بسیاری از موارد وقتی عالمان یک رشته در پاسخ به پرسش هایی ورود می کنند، پاسخ به آن پرسش ها صرفاً با دیتا و اطلاعات تجربی فراهم نمی شود و این عالمان فراروی از حدود تجربه می کنند. برای مثال در کیهان شناسی بسیاری از عالمان فیزیکدان و کیهان شناس وارد مباحثی مانند منشأ کائنات، مسئله ی فرآیند شکل گیری کائنات و اینکه چگونه این کیهان پدیدار شد، مراحل و منشأ پیدایش آن چیست و امثال ذلک می شوند، آیا کیهانِ بما هو کیهان، منشأیت کیهان یا فرآیند آن یک objective است که بتوان آن را تست و آزمون کرد، از آن دیتا گرفت و به کمک تجربه اطلاعات جمع کرد و در نهایت نظریه پردازی کرد؟ در اینجا میدان فراخی برای ضمیمه کردن پیش فرض های متافیزیکی و گزاره های متافیزیکی وجود دارد که شخص آنها را به خدمت می گیرد، به دیتاهای خود ضمیمه و تحلیل عرضه می کند. برای مثال در علوم شناختی درباره ی آگاهی، شوق، اراده، نفرت و بسیاری از امور ذهنی (mental)، اظهار نظر و نظریه پردازی می کنند. اینجا مملو از ضمیمه کردن پیش فرض های متافیزیکی است که آن پیش فرض ها چیزی نیست که با تجربه به دست آمده باشد. بنابراین شخصی که ماتریالیست و مادی گراست، شخصی که روح و مجرد را تحت هیچ عنوانی قبول نمی کند، طبعاً عناصر متافیزیکی ای که دست مایه ی خود برای نظریه پردازی درباره ی این امور، قرار می دهد، دست مایه ی الحادی و ماده گرایانه است. در کیهان نیز بدین گونه است. در علوم شناختی نیز شخص سعی می کند که فرآیند آگاهی، شوق و مانند اینها را به نبضش های الکتروشیمیایی مغز و اعصاب برگرداند. یعنی همه چیز را تحلیل مادی کند و آگاهی، شوق، نفرت و تمام امور ذهنی را به امور فیزیکال در سلسله ی مغز و اعصاب انسان برگرداند. اما کسی که موحد است و عالم را مساوی با ماده و طبیعت نمی داند، طبعاً تحلیل وی نسبت به امور متفاوت است.

کسانی که می گویند علم دینی، تفطّن و توجه می دهند که اینگونه نیست که شما گمان می کنید. بواسطه ی اینکه شخص فیزیکدان یا شیمی دان است و یا در علوم شناختی کار کرده، نورونولوژیست، عصب شناس و یا متخصص مغز و اعصاب است، نمی توان نتیجه گرفت که در مورد انسان، آگاهی، علم و هر گونه اظهار نظری که درباره ی انسان می کند، مرّ علم و دیتاها می باشد. بسیاری از آنها با ضمیمه کردن مقدمات و پیش فرض های الحادی و مادی گرایانه همراه است. بنابراین باید در این امور دقت شود و به دنبال علم دینی رفت. به دنبال علم دینی رفتن به چه معناست؟ علم دینی یعنی زمانی که وارد فضای پاسخ گویی به پرسش هایی می شوید که این پاسخ ها فراروی از تجربه نیاز دارد، مواظب بود که پیش فرض ها و دیتاهای تجربی که برای پاسخ دهی به کار گرفته می شود، دینی باشد و عناصر الحادی و مادی دخیل نباشد. در نتیجه قالب آن، قالب ورود از طریق مقدمات و مطالب متافیزیکی که باید الحادی و مادی گرایانه نباشد، می شود. عالم باید از این امور تحلیل دینی داشته باشد بدین معنا که مباحثی به این شکل را تفکیک کند و نسبت به عناصر متافیزیکی غیر دینی حساس باشد.

قالب دوم همان نکته ی کلیدی و مهمی را که قبلاً عرض کردم می باشد. در درون دین و منابع دینی ما معارف و آموزه هایی معرفت بخش و توصیفی ناظر به واقع و اخبار از مناسبات وجود دارد. این محتوا و گزاره صدق درون گفتمانی دارد. اما برای آنکه صدق فراگفتمانی پیدا کند و در جامعه ی علمی به عنوان معرفت علمی تلقی شود، باید در قالب فرضیه عرضه شود که آزمون پذیر و تست پذیر باشد. برای مثال آیه شریفه ای که می فرماید «و لو أنّ للقری آمنوا» اگر اهل قری ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند برکات الهی بر آنها نازل می شود، این گزاره بدین شکل یک گزاره علمی نیست مگر آنکه حد تقوا و ایمان مشخص شود که قابل آزمون باشد. زیرا اگر در قالب فرضی منقح نباشد، بر فرض فردی می گوید که مردم فلان شهر یا منطقه، مؤمن و با تقوا بودند ولی چقدر خشکسالی وجود دارد و چرا برکات نسبت به آنها کم است. به تعبیر دیگر این گونه گزاره هایی که در متون وجود دارد می تواند برنامه ی پژوهشی باشد. خود به تنهایی نمی تواند صرف همان محتوا، دارای عناصر کمی و کیفی لازم برای آزمون پذیری باشد، بلکه می تواند برنامه ی پژوهشی و حکم یک کلان نظریه باشد که شخص بتواند پیرامون آن، نظریه پردازی کند. نظریه پردازی ای که قابل تست و آزمون باشد. بنابراین این نیز یک فضای تأثیرگزاری دین در عرصه ی علم است که اگرچه آن مایه و محتوای دینی، صورت بندی یک فرضیه را ندارد اما چون یک گزاره ی ناظر به واقع و معرفت بخش است، می تواند دست مایه ی عالم قرار گیرد تا از دل آن یا متناسب با آن فرضیه درست کند. برای مثال درباره ی عسل گفته می شود که شفاست، ممکن است شخصی بگوید که من فلان بیماری ای داشتم و عسل خوردم اما خوب نشدم. مسئله ی شفا بودن عسل به عنوان یک برنامه ی پژوهشی قرار بگیرد. عالمانی درباره ی حدود و ثغور آن، شرایط تأثیرگزاری، میزان مورد استفاده و... فرضیه درست کنند، سپس آزمون شود و یک فضای علمی در این زمینه گشوده شود. اما خود اینکه عسل شفاست، گرچه گزاره ی معرفت بخش است و ما هم روی چشمان خود می گزاریم، اما گزاره ی علمی در جامعه علمی جهانی نیست؛ مگر اینکه شرایط، میزان مورد استفاده، مخاطب آن و... را مشخص کنند، مرتب مورد آزمون قرار دهند و وقتی نتیجه داد، این خود یک گزاره ی معرفت بخش می شود.

سوال حضار: آیا پیامبر(ص) و ائمه معصومین(علیهم السلام) در بیان گزاره های معرفتی این زبان را رعایت کردند؟

سوال خوبی است. پاسخ این سوال باز می گردد به اینکه اساساً رسالت دین را چه بدانیم. آیا قرآن کتابی است که فیزیک، شیمی و زیست شناسی عرضه می کند؟ یا به تعبیر دیگر آیا آمده است که رقیب کاربری منابع معرفتی در تولید دانش باشد؟ مثلاً فرض بفرمایید خداوند به عنوان منبع معرفتی به ما عقل داده است، وحی نیز وجود دارد. منظور از عقل، عقل در سطوح مختلف آن مانند عقل تجربی، ریاضی، تجریدی و فلسفی می باشد. آیا دین آمده است تا جایگزین عقل شود و علومی مانند فیزیک، شیمی، طب و سایر علوم از قرآن استخراج شوند؟ به هیچ وجه اینگونه نیست. امیرالمومنین می فرمایند لیثروا لهم دفائن العقول. وحی آمده است تا اثاره کند و تو را برانگیزد، عقل را شکوفا کند. بنابراین ما معتقدیم حتی عقل تجربی، ریاضی و تجریدی نیز در سایه ی وحی شکوفا (ص 13) می شوند؛ جایگزین آنها نیست که انتظار برود به عرفِ ادبیاتِ فیزیک، شیمی، زیست شناسی، نانوتکنولوژی، عصب شناسی و... سخن بگوید.

سوال حضار: در بحث طب اسلامی که فرمودید، شما بر اساس چه گزاره هایی مثلاً طب چینی، یونانی یا هندی را قبول دارید؟ چه گزاره هایی در طب هندی و چینی وجود دارد؟ آیا طب چینی با تمام گزاره های طب مدرن سنجیده شده است؟ آیا تمام گزاره های طب سنتی سنجیده شده است؟

بفرمایید به کدام مطلب بنده اشکال دارید. عرض بنده این بود که در جامعه ی ایمانی و نزد افرادی که اینگونه مباحث را قبول دارند، کاری به سایرین ندارند. مانند مجتهدی که به فتوایی می رسد و مقلدین آن مجتهد و خود او فتوا را حجت می دانند و بدان عمل می کنند. در طب نیز عرض کردم، عده ای بر اساس مبانی و پیش فرض های دینی با روش های اجتهادی و با استفاده از مجموعه ای از داده های روایی در زمینه ی طب به نتایجی می رسند و بدان نیز عمل می کنند. حرجی بر آنان نیست. عرضم این است که چون دنبال صدق فرا گفتمانی هستید، باید در قالبی عرضه کنید که آن منطق فوقانی (منطق مشترک) به عنوان دانش تلقی شود. بنده در بحث طب بیان نکردم که مقلد صدوق باشید، بلکه عرضم این است که حدیث شناس خبره ای چون صدوق، مناقشاتی مانند ضعف سند، مسئله رعایت اقلیم و فرد، دُز درمانی و... دارد. اشکال سومی که عرض کردم، مسئله حجم اینهاست. بنابراین نسخه های شفا بخشی که از طب اسلامی به دست می آید، اگر منقح شود و به گونه ای باشند که آزمون پذیر باشند، می توان برای جامعه جهانی و جامعه ی علمی استناد کرد.

سوال حضار: آیا می توان از طریق تبیین علمی نتایج عمل به حکم شرعی ارزش فراگفتمانی برای گزاره های دینی ایجاد کرد؟

اگر بر فرض بیان کنند که فلان حکم شرعی در اسلام وجود دارد، سپس تحقیق کنند و به این نتیجه برسند که این حکم فواید و آثار بسیار خوبی دارد و اینکه چون اسلام آن را مطرح کرده بی حکمت نبوده است، این یک وادی حکم است. به عنوان مثال همانطور که بیان کردید در رابطه با اینکه تحقیق کردند که چرا زن باید عده نگه دارد؟ این مثال از جنس علل الشرایع و فواید الاحکام است. بحث ما درباره ی گزاره های معرفت بخش دینی که علم و معرفت تولید کند، می باشد. مثال شما از جنس فواید الاحکام یا از باب فلسفه و حکمت احکام بود. این دو موضوعاً با هم فرق می کنند. بحث ما این است که یک گزاره ی معرفت بخش دینی، مانند گزاره ای که بیان می کند عسل شفاست، اخبار از واقع می کند یا اگر بخواهیم که یک فرد بودایی یا مسیحی نیز به بیمار خود تجویز حجامت کند، باید در جامعه ی علمی به گونه ای عرضه شود که به کرسی قبول بشیند.

قالب سوم، استفاده از دین و آموزه های دینی جهت هدایت فرآیند تولید علم، هدایت و کنترل تکنولوژی است. اتفاقی که در دنیا رخ داده این است که بسیاری از برنامه های پژوهشی و plan های تحقیقات علمی که منتهی به نظریه پردازی و تولید علم می شود، اگر با فضای دین، دینداری و آموزه های دینی مقایسه شود، واقعاً غیر اخلاقی و غیر دینی است. امروزه حجم بسیاری از تحقیقات به سمت سلاح های شیمیایی مخرب نسل و محیط زیست و تکنولوژی هایی که خروجی آنها غیر دینی است، می روند. مانند اصلاح ژنتیک، برای اینکه نیروی نظامی تربیت کنند، از ترکیب ژن گوریل با انسان، می خواهند موجوداتی بوجود آورند که هم قوی و هم قابل کنترل باشند تا به عنوان سرباز از آنها در جنگ استفاده کنند. این فضا، تحقیقات و plan ها، غیر دینی هستند. عنصر دین می تواند در اینجا حضور پیدا کند و به مسیر برنامه های پژوهشی و فرآیند تولید علم جهت دهد.

بحث بعدی فضای تکنولوژی است. تکنولوژی به اصلاح فرهنگ پیچ (culture laden) است و پژواک فرهنگی دارد، مانند موبایل و تکنولوژی های ارتباطی روز که مدت زمان 20 سال از عمومی شدن آنها نمی گذرد. این تکنولوژی های جدید ابتدا در فضای نظامی بوجود می آید و سپس به تدریج در کاربری های عمومی وارد می شود. با ورود آنها چهره ی فرهنگ عمومی جوامع درچار تغییر می شود. بنابراین تکنولوژی همراه خود تغییرات فرهنگی و فرهنگ خاص خود را به دنبال می آورد. یکی از عرصه هایی که می گوییم علم باید دینی شود، این است که دین باید در هدایت برنامه های پژوهشی علمی و همچنین فیلترینگ کردن کاربری تکنولوژی، دخالت کند. برخی تکنولوژی ها نباید در محیط زندگی انسانها وارد شود، زیرا باعث دگرگونی و اضمحلال فرهنگ می شوند و تأثیر منفی به آن می دهند. در نتیجه قالب سوم همان قالب حضور اخلاق در علم است. اینکه می گویند علم باید اخلاقی باشد مانند این است که علم باید دینی باشد. این کاربری سوم است که حضور هدایت گرایانه ی دین و اخلاق در مسیر تولید دانش، برنامه‌های پژوهشی، تکنولوژی و کاربست دانش می باشد.

وارد فضای علم دینی در حوزه ی علوم انسانی می شویم. علوم انسانی و ریشه ی آن به قرن پانزدهم و بحث رنسانس بر می گردد و اینکه آن زمان humanist، به تخصص هایی که معطوف به جهان کهن بود اشاره داشت و شاخه دانشی ای که معطوف به روم و یونان باستان بود، مربوط می شد. ادب، هنر، شعر، موسیقی و هر آن چه که از ابعاد فرهنگی و تمدنی، تمدن روم و یونان باستان بود. بحث اومانیسم که می گویند فلانی امانیست است یعنی کسانی که می توانستند humanist را درس بدهند. در قرون وسطی، مدار علم کلیسا بود و همه ی محافل علمی و دانشگاهها تحت اشراف کلیسا بود. humanist ها یا اومانیست کسانی بودند که معطوف به تمدن و هنر روم و یونان باستان بودند. و می توانستند humanist را درس بدهند و در این زمینه تخصص داشته باشند. وارد بحث توصیف علوم انسانی و شاخه های آن نمی شوم. به فهم متعارفی از علوم انسانی که شاه فرد آن علوم اجتماعی و مانند آن می باشد و بحث هایی که مطالعات آن مربوط به انسان و روابط انسان است، بسنده می کنم.

اینکه می گویم تعریف علوم انسانی مشکل است به این علت می باشد که برای مثال شاید کسی هر گونه مطالعه مربوط به انسان و روابط انسانی جزو علوم انسانی است، پزشکی و شاخه های پزشکی نیز چون درباره انسان است، باید جزو علوم انسانی محسوب شود. ممکن است شخص ماده گرا و ماتریالیستی بیان کند علومی مانند روانشناسی و علوم شناختی و... را روی بدن انسان می دانیم. در پاسخ باید قید بزنیم که منظور مطالعات مربوط به بدن انسان نیست. بنابراین در تعریف علوم انسانی دچار کشمکش می شویم. شاخه های مختلف علوم اجتماعی، علوم تربیتی، روانشناسی و... را به علوم انسانی بیان می کنیم و وارد مباحث چالش برانگیز آن نمی شویم.

علوم انسانی دو ویژگی دارد که دین و عالم دینی را نسبت به خود حساس می کند: 1- علوم انسانی پارادایمیک است یعنی بر اساس یک پارادایم هایی شکل گرفته است و در هر شاخه ی خود پارادایم هایی دارد 2- مسئله ی ابتناء شاخه های علوم انسانی بر پیش فرض های انسان شناسانه، هستی شناسانه و معرفت شناسانه است. اینکه پارادایم های مختلفی مطرح می باشد و آبشخور این پارادایم ها، سنت های فلسفی و پیش فرض های خاصی است، مجال نقد را فراهم می کند و کاملاً طبیعی و متوقع است که ما به عنوان عالم دینی و دیندار نسبت به علوم اجتماعی و علوم انسانی موجود، موضع انتقادی داشته باشیم، طبیعی است؛ چون بسیاری از پارادایم ها، پیش فرض های انسان شناسانه یا جامعه شناختی یا معرفت شناسانه مورد تأیید ما نیست. حرجی بر ما نیست که چرا نسبت به علوم اجتماعی و انسانی موضع انتقادی داریم. جنس کار می طلبد که ما نسبت به آنها حساس و موضع انتقادی داشته باشیم. کما اینکه کسانی که رویکرد پست مدرن دارند در حوزه ی تفکر، نسبت به علوم انسانی بر آمده از نگرش های مدرنیته، موضع انتقادی دارند. مانند افرادی که بینش فوکویی دارند و بیان می کنند نظام دانایی مبتنی بر قدرت و مناسبات قدرت است و طرح تکلیف های بدین شکل که همه چیز را مورد نقادی قرار می دهند؟ همانگونه که آنها حق دارند، نِقاش داشته باشند ما نیز از موضع دینی می توانیم به علوم انسانی و اجتماعی نقد داشته باشیم. اما بحث این است که آیا فراتر از نقد، دین و آموزه های دینی، ظرفیت تولید دانش انسانی اسلامی را دارند یا خیر؟ در پاسخ سه رویکرد کلان را مطرح می کنم که بنده رویکرد سوم را قبول دارم.

در رویکرد اول علوم انسانی اسلامی به مثابه روز آمد کردن و بهینه سازی علوم اسلامی می باشد. این رویکرد چند مولفه دارد. اول اینکه علوم انسانی اسلامی، هویت دانشی متمایز از علوم اسلامی نیست. به تعبیر دیگر علوم انسانی اسلامی همان علوم اسلامی است به شرط آنکه این علوم اسلامی به روز، کارآمد، غنی و فربه شود. به عنوان مثال در حوزه ی فقه، دانشی به نام دانش فقه وجود دارد که جزء علوم اسلامی است. اما مشکل آن این است که در طول تاریخ فقه، شاهد هیمنه ی فقه فردی هستیم. در فقه فردی وظیفه ی فقه و فقاهت، استنباط احکام متوجه به آحاد مکلفین می باشد. این رویکرد بیان می کند فقه باید از حصار فقه فردی بیرون بیاید. غیر از احکام متوجه به آحاد مکلفین، احکامی نیز به عنوان فقه نظامات اجتماعی داریم؛ فقه النظام یا فقه اجتماعی اسلام مانند فقه نظام اقتصادی، سیاسی، تربیتی و... . این رویکرد جدید درباره ی فقه نافی فقه فردی نیست بلکه خواهان فرا روی از فقه فردی است. اگر چنین اتفاقی رخ دهد، علوم انسانی اسلامی شکل می گیرد. بنابراین این دیدگاه علوم انسانی اسلامی را به فربهی و متنوع کردن علوم اسلامی فرو می کاهد.

در این رویکرد زمانی که سخن از علوم انسانی اسلامی می شود، اولاً از مدار علوم اسلامی بیرون نمی رود، ثانیاً مدعی هویت دانشی متمایز برای علوم انسانی نیست که بخواهد علوم انسانی موجود در دنیا را نفی و طرد کند و شاکله ی دانشی جدیدی به نام علوم انسانی اسلامی ایجاد کند، بلکه بیان می کند علوم اسلامی اگر فربه و دید آن وسیع تر گردد و در حوزه هایی که کم اثرتر کار کرده است بیشتر کار کند، علوم انسانی اسلامی بوجود می آید. نمی خواهم مفصل بحث کنم اما در اینجا به نظرم کم دقتی شده است. برای مثال در مسائل اجتماعی، اینکه می گویند فقه نظامات اجتماعی اگر تنقیح شود، بار علوم اجتماعی برداشته می شود، دقت نمی کنند که یکی از ابعاد فضای اجتماع و نظام های اجتماعی، ابعاد حقوقی و فقهی است و تمام آن نیست. یا اقتصاد بحث های بسیار زیاد و ابعاد مختلفی دارد. یکی از ابعاد آن مسائل فقهی و حقوقی حوزه ی اقتصاد است که فقه باید به میدان بیاید. بر فرض فقه وارد شد و خوب هم وارد شد. آخر الامر چابکی و سر زندگی فقه ما در پاسخ دهی به پرسش های حقوقی حوزه ی اقتصاد نشان داده می شود. اما آیا عرصه ی اقتصاد تنها دانش حقوقی و فقهی می خواهد؟ یا خیر. در اقتصاد، اقتصاد توسعه، اقتصاد منابع انسانی، اقتصاد سیاسی و بحث های فیزیکال حوزه ی اقتصاد وجود دارد. موارد بسیاری در حوزه ی اقتصاد وجود دارد که دانش های اقتصادی به عنوان دانش اجتماعی، آن را تأمین می کند و فقه حتی اگر از حصار فقه فردی بیرون بیاید به شکل چابک در عرصه ی فقه اجتماعی حرکت کند، به تنهایی عهده دار آن نیست. کار فقیه، در نهایت استنباط احکام فقهی و حقوقی است. در حوزه ی اقتصاد دانش هایی احتیاج است که تنها از جنس دانش هنجاری فقهی و حقوقی نیست. بنابراین سخن درستی است که فقه باید چالاک تر، چابک تر و فربه تر شود و در این عرصه ها نیز عطف توجه کند. کما اینکه سخن درستی است که فلسفه نیز نباید فقط به آنتولوژی اکتفا کند و باید وارد عرصه ی شاخه های فلسفه های مضاف شویم.

آیا تمام دانش سیاسی مورد نیاز ما به عنوان یک دانش اجتماعی، فلسفی است؟ که اگر ما فلسفه ی سیاسی تنقیح کردیم، تمام دانش های سیاسی مورد نظر خود را به دست آورده ایم؟ خیر. مباحثی از سنخ دانش انسانی اجتماعی باقی می ماند که فقه و فلسفه عهده دار آن نیست.

در رویکرد دوم، علوم انسانی اسلامی به مثابه هویت دانشی متفاوت از علوم انسانی مرسوم می باشد. این رویکرد معتقد است که علوم انسانی بر اساس بینش های اومانیستی، الحادی، غیرمؤمنانه و غیر مبتنی بر سنت اعتقادی ما شکل گرفته است. خروجی و نتیجه ی آن را نیز باید کنار گذاشت و خود می توانیم پارادایم تعریف کنیم، منقح کنیم، روش شناسی خاص خودمان را داشته باشیم و... و در این زمینه ها علوم انسانی اسلامی را تولید کنیم.

بخشی از مباحثی که در جلسه ی قبل مطرح کردیم، اینجا نیز مطرح است. ممکن است در برخی از عرصه ها بتوانیم محتوای دانشی صدق فرا گفتمانی و صدق گفتمانی تولید کنیم، اما شاهد یک چرخه ی معیوب و ناقص هستیم. امروزه مدعیان علوم اجتماعی و علوم انسانی در دنیا با تمام تنوع و پارادایم های مختلفی که وجود دارد، چرخه ی تولیداتشان چرخه ی کاملی است و به طور مرتب تولید می کنند. چه فردی که طبیعت گراست و بینش پوزیتویستی دارد و چه افرادی که بینش رئالیسم انتقادی را قبول دارند و حتی آنهایی که هرمونوتیکال یا معنا کاوانه هستند در مطالعات اجتماعی انسان وارد می شوند، در آن زمینه ها تولیداتی عرضه می کنند و تولید دانشی درجه اول دارند. به عبارت دیگر چهار مرحله تولید علم که قبلاً عرض کردم  (1- تنقیح سنت فلسفی 2- شکل دهی به پارادایم علمی متناسب با آن سنت فلسفی 3- تنقیح مباحث روش شناسی 4- اعمال روش و تولید دانش درجه ی اول)، به کار گرفته و چرخه ی کاملی دارند.

در کشور ما و در چند دهه اخیر با اشخاصی روبرو هستیم که شعار رویکرد دوم را می دهند؛ یعنی شاکله ی علوم انسانی موجود را نفی می کنند و مدافع آن هستند که مبانی و منابع دینی ما ظرفیت احداث یک هویت دانشی جدیدی متمایز از این علوم انسانی موجود را دارد. هر چند که این دیدگاه ها صحیح است اما مشکل این است که چرخه به طور کامل شکل نگرفته است و مباحث از نوع بحث های درجه ی دوم و از جنس فلسفه علم است. چرخه ی تولید درجه ی اول، ناقص است. بحث های درجه ی دوم و بحث های ناظر به اینکه چه باید کرد، بسیار می باشد اما این چرخه شکل نگرفته است. این بدان معنا نیست که ما تولید دانش انسانی نداریم، اشتباه نشود. بالاخره در بخش هایی دانش هایی مبتنی بر مبانی اسلامی تولید می شود، اما به طور اجمال از بنده بپذیرید که چرخه، چرخه ی کامل و متناسبی نیست.

در رویکرد دوم که ادعای به ظاهر جذابی دارد، در عمل چنین اتفاقی که یک شاکله ی جدید از علم و هویت دانشی علوم انسانی متمایز از آنچه که در دنیا جریان دارد، شکل نگرفته است. در ارتباط با آن بسیار سخن گفته اند اما چرخه را احداث نکرده اند و شاهد این که در شاخه های مختلف، دانش انسانی درجه ی اول تولید شود، نیستیم.

رویکرد سوم که بنده قبول دارم این است که علوم انسانی اسلامی به مثابه استمداد حداکثری از آموزه ها و مبانی دینی در فرآیند تولید دانش انسانی است. نمی خواهیم ادعا کنیم تمام علوم انسانی اجتماعی طرد و نفی شوند، ادعا هم نمی کنیم که اسلام آمده است تا با طرد و نفی این علوم، سامانه و هویت دانشی متمایزی را به عنوان علم انسانی مطرح کند، بلکه معتقدیم اسلام مشتمل بر ظرفیت های علمی و معرفتی در ابعاد مختلف است که حسب میزان ورود و محتوا باید در فرایند تولید دانش، محل توجه قرار بگیرند. برای اینکه این نظر به خوبی روشن شود باید ابتدا مشخص شود اساساً در فضای علوم انسانی و اجتماعی چه سنخ دانش هایی تولید می شود و نحوه ی حضور و زمینه ی دین در این دانش ها چیست؟

بخشی از دانش هایی که تحت عنوان علوم انسانی و علوم اجتماعی تولید می شود، دانش های وضعیت شناسانه می باشد. وضعیت شناسی مشتمل بر چند گونه دانش است. 1- دانش توصیفی 2- دانش تبیینی 3- آسیب شناسی. برای مثال در اقتصاد نیاز است بررسی شود که وضعیت تورم، اشتغال و توزیع ثروت به طور مثال در جامعه ی ایران، عربستان یا قطر چگونه است؟ به این بررسی وضعیت شناسی توصیفی می گویند که این دانش توصیفی (descriptive) بیشتر با روش های کمی، آمارگیری، مراجعه به اطلاعات و بانکهای اطلاعاتی موجود صورت می گیرد و البته نقص های خود را دارد.

دانش دوم، دانش تبیینی است که بررسی علل و عوامل می باشد. میزان آمار طلاق در شهرهای بزرگ، روستاها و استانها، دانش توصیفی وضعیت شناسانه است. دانش دیگری لازم است به نام دانش تبیینی که بررسی کند علل و عوامل طلاق چیست.

آسیب شناسی یا پاتولوژی، جنس دیگری از مطالعات وضعیت شناسانه است.

بخشی از دانش های اجتماعی و انسانی، دانشی از جنس مباحث وضعیت شناسی اعم از وضعیت شناسی توصیفی، تبیینی و آسیب شناسی است. برخی دیگر از جنس، دانش هنجاری و معطوف به بایدها و نبایدها، خوب ها و بدها و درست ها و نادرست های حوزه ی مناسبات انسانی است. مباحث اخلاقی، حقوقی، فضایل جامعه ی سیاسی، مطلوبیت های جامعه ی اقتصادی و سیاسی از نوع دانش هنجاری هستند که اتفاقاً بسیار ایدئولوژیک است و حسب چارچوب های نظری فرق می کند. یک سوسیالیست مطلوبیتها و باید ها و نباید هایی که برای جامعه ی سیاسی ذکر می کند با یک کاپیتالیست، کمونیست، مارکسیست، لیبرال و مسلمان فرق می کند. اینکه بنده عرض کردم در بخش هایی دانش انسانی تولید می کنیم، اتفاقاً در حوزه ها و دانشگاه های ما از منظر اسلامی ورود می کنیم و در حوزه ی سیاست و اقتصاد، مباحث فلسفه ی سیاسی، اقتصادی و علوم اجتماعی، بحث های مربوط به مطلوبیت های جامعه ی سیاسی و نظام اقتصادی مطلوب، باید ها و نباید های حقوقی حوزه ی سیاست و اقتصاد، فقه سیاسی و فقه الاقتصاد دانش تولید می شود. کما اینکه لیبرال و سوسیالیست در این زمینه ها دانش تولید می کند. ما در بحث های هنجاری مربوط به ابعاد حقوقی و اخلاقی، مطلوبیت ها، بحث های مربوط به غایات حیات جمعی، مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، اقتصاد اسلامی و بحث مبانی نظام سیاسی اسلامی نسبتاً پررنگ ظاهر می شویم.

سخن آخرم اینکه نقطه ضعف اصلی ما در کجا است؟ نقطه ضعف اصلی چیزی است که من از آن به دانش نیمه بنیادین یا دانش توسعه ای تعبیر می کنم. یکی از محورهای مطالعات انسانی و از اقسام دانش هایی که در حوزه ی علوم انسانی اجتماعی تولید می شود، دانش نیمه بنیادین یا دانش توسعه ای است. زمانی که مطالعات وضعیت شناسانه، یعنی مطالعات توصیفی و تبیینی صورت گرفت، از طرفی نیز مطالعات غایت شناختی و مطلوب شناختی یعنی مطلوبیت های جامعه سیاسی، اقتصادی و نظام اقتصادی مطلوب نیز تنقیح شد، یک علامت سوال بزرگ در ذهن شکل می گیرد و آن اینکه چگونه می توان از وضع موجود به آن وضع مطلوب رسید؟ نقشه راه برون رفت از وضع موجود به وضع مطلوب چیست؟ برای پاسخگویی به این پرسش ها احتیاج به دانشی داریم که نام آن را دانش نیمه بنیادین یا دانش توسعه ای می گذاریم. دانشی که سازوکار علمی برون رفت از وضع موجود به وضع مطلوب را نشان دهد. نقطه ضعف ما در علوم انسانی اسلامی اینجاست. ما به طور نسبی در مبانی، غایات، مطلوبیت ها و بخش هایی از دانش هنجاری فقهی و حقوقی ورود داریم و دانش تولید می کنیم. اما این دانش ها به تنهایی کافی و کامل نیستند. چرخه زمانی کامل می شود که در اینگونه مباحث به طور انبوه تولید دانش داشته باشیم تا بتوان راه حل و برون رفت از وضع موجود به وضع مطلوب ارائه داد. خلاصه ی عرض بنده این بود.

الحمدلله رب العالمین.

****

سوال حضار: تفاوت رویکرد سوم با رویکرد اول چیست؟

رویکرد اول، رویکردی بود که تنها علوم اسلامی را بیان می کرد و در علوم اسلامی مطالعات وضعیت شناسانه وجود ندارد. نکته ی دوم اینکه این دانش توسعه ای و دانش نیمه بنیادین صرفاً با فقه و فلسفه به دست نمی آید، زیرا در مطالعات توسعه ای و نیمه بنیادین باید ذوعینین بود. دقت کنید فقه، فلسفه و اخلاق به هیچ وجه ملاحظات ناحیه ای (local) ندارد. وقتی در استنباط فقهی به یک حکم فقهی می رسند، اقلیمی نیست که این حکم مثلاً برای عراق، ایران، نیجریه یا سایر کشورهای مسلمان باشد. اما در مطالعات اجتماعی و مخصوصاً مطالعات نیمه بنیادین و توسعه ای باید بررسی شود در کدام جامعه می خواهند راه حل ارائه کنند. اولاً وضعیت نیجریه با وضعیت ایران و قطر و... فرق می کند. دوماً ظرفیت های اقتصادی جوامع متفاوت است. سپس راه حلی که ارائه می شود، هم باید وجه دینی داشته باشد و هم ملاحظات اقلیمی و ظرفیت ها در نظر گرفته شود. بنابراین در مطالعات نیمه بنیادین و توسعه ای راه حل عام جهانی وجود ندارد. حسب مورد باید فرق کند. لهذا مقام معظم رهبری که بحث الگوی اسلامی پیشرفت را مطرح کردند، منظور الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت می باشد. نمی خواهیم در این الگوی اسلامی مباحث عام و کلی، فرا زمانی و فرا مکانی مطرح کنیم بلکه الگوی تمدنی و پیشرفت در برخی جوامع، باید عینیت جامعه را از وضع موجود به وضع مطلوب تغییر دهد تا بتوان بر اساس شاکله ی آن جهات تعمیم پذیر از آن گرفت. در جوامع دیگر نیز الگوی متناسب با آن جامعه را با احتساب جهات تعمیم پذیر و جهات خاص آن منطقه (local)، اجرا کرد.

سوال حضار: آیا این دانش توسعه ای وظیفه حوزه است؟

سوال بسیار خوبی است. به همین دلیل عرض کردم استمداد حداکثری. دانش توسعه ای و نیمه بنیادین یک ضلع دینی دارد و یک ضلع علمی غیر دینی. به عنوان مثال فقیه به ما هو فقیه، به هر میزان هم متبحر باشد به تنهایی و با نگاه فقهی محض نمی تواند راه حل برای حل مشاکل بدهد. اما هر راه حل پیشنهادی لاجرم وجه فقهی دارد و فقیه باید راجع به آن اظهار نظر کند و سهیم باشد. دانش توسعه ای در جامعه ی اسلامی برای برون رفت از وضع موجود به وضع مطلوب باید با مشارکت و سهیم شدن عالمان دینی انجام بگیرد، گرچه عالم دینی به تنهایی نمی تواند آن را تعمیم کند. ممکن است فردی غیر از اینکه فقیه است، اقتصاددان زبر دستی نیز باشد و برای حل یک مسئله و معضل اقتصادی جامعه راه حل دینی ارائه دهد، خود نیز متکلف وجه فقهی آن می باشد. اما علی الاصول افراد اینگونه نیستند که عالمان دینی در یک حوزه ی دانشی، متخصص جدی نیز باشند. اینجاست که باید سهیم باشند.

سوال حضار: رابطه‌ی دانش توسعه ای با موضوع شناسی نیز همین است؟

بله یک وجه آن همین است. حتی در حکم شناسی نیز بدین گونه است. احکام توسعه ای یعنی ارائه برنامه و عملیات برون رفت از وضع موجود، هم وجوه فقهی-حقوقی دارد، هم وجوه علمی که باید تلفیق شوند و ناظر به همدیگر باشند.

***

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.